مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

269

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون مادرش اين حالت بديد ، سبب رنجورى بازپرسيد . حيظلم گفت : اى مادر ، ياسمين از براى من بخر . مادرش گفت : چون رياحين‌فروش از اينجا بگذرد ، من يك دسته ياسمين از براى تو شرا كنم . حيظلم گفت : اى مادر ، ياسمين را كه از جنس رياحين است نگفتم . بلكه ياسمين كنيزك را همىخواهم كه پدر من او را نخريد . زن والى به شوهرش گفت : چرا كنيزك را از براى پسرم نگرفتى ؟ والى گفت : كنيزى را كه علاء الدين رئيس ستين مشترى بود ، من ياراى خريد آن نداشتم . پس حيظلم را رنجورى فزون گشت و از خواب‌وخور بازماند و مادرش بحزن اندر شد . تا اينكه روزى مادرش در خانه محزون نشسته بود كه ناگاه عجوزى درآمد . و آن عجوز را مادر احمد قماقم السراق ميگفتند . و اين احمد در آغاز ، جوانى دزد بود كه نور از آفتاب و سرمه از چشم همىدزديد . پس از آن ، او را امير دزدبگيران كردند و والى ، وقتى او را بگناهى بزرگ گرفته ، پيش خليفه برد . خليفه بكشتنش فرمود و او بوزير پناه برد . و شفاعت وزير در نزد خليفه رد نميشد . پس از براى احمد شفاعت كرد . خليفه با وزير گفت : چگونه شفاعت از شخصى كردى كه جان و مال مردم از او بمخافت اندر است ؟ وزير گفت : اى خليفه ، در زندانش كن . از آن‌كه زندان را از روى حكمت ساخته‌اند . كه زندان ، گور زندگان و سبب شماتت دشمنان است . خليفه او را بزندان فرستاد و در قيد او نوشتند كه : تا روز مرگ بايد در زندان مخلد باشد . و مادر او به خانه والى آمد و شد داشت و بدر زندان بنزد پسرش ميرفت و ميگفت : نگفتمت كه حرام را ترك كن و از ستمكارى به پرهيز ؟ احمد ميگفت : اين كار بر من مقدر شده بود . و لكن اى مادر ، چون بنزد زن والى به روى ، او را به شفاعت من برانگيز . پس چون عجوز بنزد زن والى درآمد ، ديد كه ملول و محزون است . گفت : اى خاتون ، چرا بحزن و ملالت اندرى ؟ گفت : از براى پسرم اندوهناكم . پس حكايت را بعجوز بازگفت . عجوز گفت : چه ميگوئى در كسى كه حيلت و نيرنگ ساز كرده ، پسرت را از اين رنج برهاند ؟ زن والى گفت : كيست كه چنين حيلت تواند كرد ؟ عجوز